خرید بک لینک
عالیجناب ربع پهلوی سابق ، در اظهاراتی جدید فرموده که : انتخاب شکل حکومت آینده با مردم ایران است ! .
حیفم اومد از این اظهار نظر دلسوزانه بگذرم و چیزی ننویسم ...
با این موقعیت که یکی بنی صدر رو علم میکنه ، اون یکی از رجوی حمایت میکنه و یکی دیگه سنگ مصدق و حتی بختیار معلوم الحال رو به سینه میزنه ، خوب ایشون هم لابد خودش رو محق میدونه که در این آشفته بازار ، دنبال باقیمانده نمد سلطنت بابا و جدش بگرده تا شاید کلاهی هرچند تنگ برای سر پر سودای خودش دست و پا کنه .
کسی نیست از این آقازاده دل نازک سوال کنه که چرا در زمان اوج قدرت خانوادگی شون که همه چیز ایران و ایرانی قبضه در مشت پهلوی و پهلویان بود ، این حق انتخاب با مردم ایران نبود ؟
با مراجعه به گفته های قبلی ایشون شاید منظورشون این بوده که میخواین من براتون چیکار کنم ؟ شاهنشاهی میخواین ؟ شاه میشم حتی به صورت نمادین عین ملکه الیزابت ، فقط میخوام تاج بذارم سرم و دستور بدم , ملت هم دولا راست بشن جلوم ..
البته هنوز به صورت شفاف نگفته که ملکه هم میتونه بشه یا نه !
باید منتظر بود و دید ...

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:08

تعجب میکنم چرا همه باور کردن که ممکنه من یه همچی کاری بکنم !!!

پست قبلی ، شوخی سیزده بود ،

من هنوز هم اجتماعیم .

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:08

اگه به یه سگ یه لقمه بدی ، ۱۰۰ بار هم بزنیش ، باز برات دم تکون میده ...

اما بهترین دوستت که عمرت رو براش گذاشتی و محرم اسرار خودت و خانوادته ، با یه ناراحتی همچی آبروتو میبره که دلت میخواد خفه ش کنی ...

در رفاقت ، باوفا بودن طریق اول است / ورنه با یک استخوان ده سگ رفیقم میشود

تصمیم گرفتم با همه قطع رابطه کنم ...

دوست ، آشنا ، فامیل ، حتی خانواده ...
برم یه جای دور ، تنها ...
خدا رو چه دیدی ، شاید به همین زودی قیامت شد و راحت شدیم ...
خداحافظ ...

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:08

اون موقع ها که قماش آب نرفته بود و نصف ملت مانتو می پوشیدن تا قوزک پا ،

یه بار یه حاج آقایی به دختر خانومی میگه :

- دکمه پایین مانتوت بازه خانوم .

و ایشون هم فی الفور میزاره تو کاسه ش :

- چشم شما اونجا چیکار میکنه ؟!؟


برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:08

خرید هامو کرده بودم و وایستاده بودم یه گوشه ، مغازه شلوغ بود و من منتظر کسی بودم تا بیاد و با هم برگردیم .


یکی اومد تو که آشنای فروشنده بود و با صدای بلند سلام کرد .


همه جواب سلامش رو دادن جز من .


مگه نه اینکه سلام ، یعنی خطری از جانب من تو رو تهدید نمیکنه ، من دشمن تو نیستم و از این حرفا ؟


اون سیگار روشن دستش بود .

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:08


قسمت آخر
غذایی که برای ۲ نفر در نظر گرفته بودن ، در واقع سهم ۴ نفر بود که هر کدوم از مهمونها می تونست به اندازه غذای یک نفر رو توی ظرف یکبار مصرف جمع کنه و ببره خونه .
وسط های پذیرایی ، باز خادم ها پیداشون شد ، با پارچ های بزرگ " نوربلن " که آب خنک توی لیوان ها می ریختن ، باز هم یکی یکی و با نظم و ترتیب .
غذا که تموم شد ، همه ظرف های یکبار مصرفشون رو توی کیسه های پلاستیکی که برای همین منظور ، کنار مجمعی ها گذشته بودن بسته بندی کردن و منتظر بخش بعدی برنامه شدن .
باز خادمین اومدن و به همون ترتیبی که چیده بودن ، سفره و ملحقاتش رو جمع کردن ، یعنی باز یک نفر به زانو مینشست و مجمعی ها رو یکی یکی جمع میکرد و میداد به یکی از خادمین که بالای سرش ایستاده ، بعد نفر دوم جلو میومد تا آخرین مجمعی از سالن خارج بشه .
سفره هم تمیز و جمع شد ، اما باز مراسم تموم نشده بود . از چهره های آروم اونهایی که قبلا هم تو مراسم شرکت کرده بودن معلوم بود که باز یه برنامه دیگه تو راهه . بله اینبار پذیرایی با شیر کاکائوی داغ توی مینی فنجان های چینی خوش نقش و نگار .
این قسمت هم زیاد طول نکشید و آخرین محموله پیش بینی شده هم سرازیر شد ، فنجان ها رو جمع کردن و رفتن بیرون ، ولی اینبار درهارو هم پشت سرشون بستن !
یک دقیقه که گذشت ، در ها با هم باز شدن و اینبار خادم ها جلوی در ایستاده بودن ، درست مثل صاحب خونه که برای بدرقه مهمون ها با لبخند دم در می ایسته .
بلاخره مراسم بعد از حدود دو و نیم ساعت تموم شد و هوای خنک کوچه ، پوست صورتمون رو که به خاطر پرخوری ، داغ شده بود نوازش کرد .
تجربه خوبی بود ، ولی از اون دسته تجربیات که اگر تکرار بشه مزه ش از بین میره .
البته به نظر من .

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:08

قسمت دوم

این بارکه اومدن تو باز از دورترین نقطه مجلس شروع کردن و در حالی که به زانو جلوی مدعوینمینشستن ، حضار یکی یکی دستها رو شستن و با حوله خشک کردن ،عین مردهای قدیمی .

کارآفتابه لگن که تموم شد ، بیرون رفتن و چشم های من و اونهایی که اولین بارشونبود این مراسم رو میدیدن به در دوخته شد .

چنددقیقه بعد ، باز جلوی درها ظاهر شدن ، ولی اینبار سه نفر به سه نفر ، توی دست هرکدوم ، یه سینی بزرگ بود که پارچهسفید تا شده ای گذاشته بودن ، باز رفتن اون سر حسینیه و شروع کردن با حوصلهو سلیقه سفره انداختن . بوی نون تازه و برنج زغال پز هم از پشت سرمون که حیاطبود خبر از یه پذیرایی هم شان ادامه مراسمی که اجرا میشد میداد .
بالاخره نون های تازه هم وارد شدن و باز با آرامش و متانت فراون سفرهآماده تر شد .آخرین بار که خادمین با حرکت دسته جمعی اومدن تو ( یعنی من اون موقعفکر میکردم آخرین باره !) مجمعی های بزرگ مسی تو دستشون بود که برای دو نفر یکیآوردن و گذاشتن تو سفره
.

بشقابهای گل سرخی و گندمی قدیمی با کاسه ها و پیاله های طرح دار که اقلا ۵۰ سالشون میشد برای تناول پلو و قرمه سبزی و آش دوغ ( آش سنتی اردبیل ) به علاوه مرغ مسما وپیچاق قیمه ( خورشت سنتی آذری ) توی هر مجمعی در هم نشسته بودن ، البتهلیوان های قدیمی بلند و گشاد با مارک آرکوروک فرانسه دور از چشم های کاونده من وامسال من نبود

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:08



قسمت اول




حسینیه محله اوچدکان اردبیل ، خیلی راجع بهششنیده بودم ولی اولین بار بود که می دیدمش ، اون هم توی یه مراسم سنتی و رسمی .

ساختمان اصلی حسینیه یه ۴ دیواری ساده و مرتفعه که غیر از آهن هایسقفش همه چیش بوی عزاداری های قدیمی بابا بزرگ هامون رو میده .

درهای چوبی قدیمی ، لاله ها ، پرچم های قاب گرفتهوقفی ، عکس های سیاه و سفید بزرگ رو دیوار و حتی اون چلچراغ بزرگکه از وسط آویزون بود و خاموش ، علتش رو بعدا فهمیدیم .

قرار بود شام بدن ، ۱۵ شب تو ایام محرم و صفر این کار انجام میشد و اونشب ، شام آخر بود و من مهمان اتفاقی اون سفره .

حدود ۱۰۰ نفر نشسته بودن ، ظاهرا طبقه پایین هم همین تعدادبودن و ما ندیدیمشون ، ۶ ردیف دو تا دو تارو به رو در سکوت و عطر گلابی که از بالای تشت خانه تو هوا پخش میشد نشسته بودیم ومنتظر حرکت خادمین حسینیه که با کت و شلوار مشکی جلوی سه تا در ورودی تالارایستاده بودن و منتظر شروع برنامه .

تالار که پر شد ، چلچراغ وسط روشن شد و با روشنشدن اون , خادمین ۲ نفر به دو نفراومدن تو با سینی های کوچکی که اینجا بهش ( زیر ) گفته میشه ، توی هر زیر هم یهاستکان چای روی پایه و یه قندون مینیاتوری با فوقش ۱۰ حبه قند و یه قاشق چای خوری , تا آخر تالار رفتن وچای هارو جلوی مهمان ها گذاشتن و این کارو برای همه تکرار کردن

همه چای هارو شیرین کردن ، حتی من که از چای شیرینبدم میاد ...

استکان ها که جمع شد قرآن پخش کردن ، یه حزببرای هر نفر و یه نفر هم رفت پشت میکروفون و با صوت قرآن خوند ، بعداومدن و قرآن هارو هم جمع کردن ، باز خادمین دو تا دو تا جلوی در منتظر ایستادن تامرحله بعدی ، این دفعه تو دستشون آفتابه لگن بود ...

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:08

با تکنولوژی جدید میتونی برای بچه ت , اس ام اس بفرستی ولی نمیتونی بغلش کنی ...

با تکنولوژی جدید میتونی تصویر دوستت رو ببینی ولی نمیتونی دستش رو با محبت فشار بدی ...

با تکنولوژی جدید میتونی با مادرت صحبت کنی ولی نمیتونی سرت رو روی سینه ش بزاری ...

با تکنولوژی جدید میتونی راحت زندگی کنی ولی نمیتونی آرامش داشته باشی ...

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:08

اونهایی که از هنررقص ( همون حرکات موزون خودمون ) سررشته دارن می دونن که رقص مردها با زنها فرق میکنه ، فیگورش ، ایستش حرکت دست و پا و چه می دونم همه چیش متفاوته کلا ... یه جا ودو جا هم نه ، همه جای دنیا ، ممکن نیست شما تو یه فرهنگی رقص مردونه زنونه ببینین که طابق النعل باالنعل عین همباشن ، میگین نه ؟ این بلیط ، اینم ویزا ...

رقص زنانه ، (خانومهای مجلس گوش نکنن ) اسمش روشه دیگه ، اطوار باید داشته باشه و حرکات نرم وچرخش و گردش !!! رقص مردونه هم که معرف حضور همه است .

از جزایراسکاندیناوی بگیر بیا پایین تا اون جنوب جنوبهای قاره سیاه ، از اونجا برو دست چپتا شیلی و اوروگوئه و پرو و غیره تا کانادا که اون بالاهاست و روسیه و چین و ماچینخلاصه همه شون این مقررات رو دارن که حتی اگه یه کیسه بکنن سر زنه و مرده ، شماباز می تونین بفهمین کدوم کدومه .

امّـا ... این وسطیه استثنا وجود داره و یه سوء تفاهم ...

اول کدومو بگم ؟!؟ سوء تفاهم ... مال کشور خودمونه که بعضی از آقایون فکر می کنن وقتی زنونه می رقصن جذابترو دختر کش تر میشن ، نمونه میخواد ؟! نمی خواد که ...

استثنا هم مالعربهای از بیخ و بنه که فقط رقص زنونه دارن و مردها اصلا نباید برقصن ... البته یهرقص شمشیر دارن که اصلاح شده است و عین «کاتا » به درد جنگ و قدرت نمایی می خوره تا رقص وهنرنمایی اونهم برای خالی نبودن عریضه ...

مجسم کنین یه مردبخواد رقص عربی بکنه اونهم با پیچ و تاب شکم و گردن و غیره ، اَه اَه اَه ...

---------------------------------------------------

پ.ن : این مطالبصرفا برای پر کردن صفحه نوشته شده و ارزش تحقیقاتی و مطالعاتی ندارد پس لطفادوستان فردا نیان بنویسن که مثلا چرا کردها همه عین هم می رقصن و زنونه مردونهندارن و از این جور حرفها ...

پ.ن 2 : من خیالندارم این صفحه رو ببندم ، چون پرسیده بودن (و بعضا توپیده بودن ! ) عرض می کنمکه برای اون دسته از دوستان نزدیک و نزدیکتر که گلایه می کردن از دیر به دیرگذاشتن مطلب ، بنده یه پیشنهاد دادم ، همین .

پ.ن3 : هنوز هم رویحرفم هستم !

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:08

عالیجناب ربع پهلوی سابق ، در اظهاراتی جدید فرموده که : انتخاب شکل حکومت آینده با مردم ایران است ! .
حیفم اومد از این اظهار نظر دلسوزانه بگذرم و چیزی ننویسم ...
با این موقعیت که یکی بنی صدر رو علم میکنه ، اون یکی از رجوی حمایت میکنه و یکی دیگه سنگ مصدق و حتی بختیار معلوم الحال رو به سینه میزنه ، خوب ایشون هم لابد خودش رو محق میدونه که در این آشفته بازار ، دنبال باقیمانده نمد سلطنت بابا و جدش بگرده تا شاید کلاهی هرچند تنگ برای سر پر سودای خودش دست و پا کنه .
کسی نیست از این آقازاده دل نازک سوال کنه که چرا در زمان اوج قدرت خانوادگی شون که همه چیز ایران و ایرانی قبضه در مشت پهلوی و پهلویان بود ، این حق انتخاب با مردم ایران نبود ؟
با مراجعه به گفته های قبلی ایشون شاید منظورشون این بوده که میخواین من براتون چیکار کنم ؟ شاهنشاهی میخواین ؟ شاه میشم حتی به صورت نمادین عین ملکه الیزابت ، فقط میخوام تاج بذارم سرم و دستور بدم , ملت هم دولا راست بشن جلوم ..
البته هنوز به صورت شفاف نگفته که ملکه هم میتونه بشه یا نه !
باید منتظر بود و دید ...

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:08

تعجب میکنم چرا همه باور کردن که ممکنه من یه همچی کاری بکنم !!!

پست قبلی ، شوخی سیزده بود ،

من هنوز هم اجتماعیم .

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:08

اگه به یه سگ یه لقمه بدی ، ۱۰۰ بار هم بزنیش ، باز برات دم تکون میده ...

اما بهترین دوستت که عمرت رو براش گذاشتی و محرم اسرار خودت و خانوادته ، با یه ناراحتی همچی آبروتو میبره که دلت میخواد خفه ش کنی ...

در رفاقت ، باوفا بودن طریق اول است / ورنه با یک استخوان ده سگ رفیقم میشود

تصمیم گرفتم با همه قطع رابطه کنم ...

دوست ، آشنا ، فامیل ، حتی خانواده ...
برم یه جای دور ، تنها ...
خدا رو چه دیدی ، شاید به همین زودی قیامت شد و راحت شدیم ...
خداحافظ ...

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:08

اون موقع ها که قماش آب نرفته بود و نصف ملت مانتو می پوشیدن تا قوزک پا ،

یه بار یه حاج آقایی به دختر خانومی میگه :

- دکمه پایین مانتوت بازه خانوم .

و ایشون هم فی الفور میزاره تو کاسه ش :

- چشم شما اونجا چیکار میکنه ؟!؟


برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:08

خرید هامو کرده بودم و وایستاده بودم یه گوشه ، مغازه شلوغ بود و من منتظر کسی بودم تا بیاد و با هم برگردیم .


یکی اومد تو که آشنای فروشنده بود و با صدای بلند سلام کرد .


همه جواب سلامش رو دادن جز من .


مگه نه اینکه سلام ، یعنی خطری از جانب من تو رو تهدید نمیکنه ، من دشمن تو نیستم و از این حرفا ؟


اون سیگار روشن دستش بود .

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:08


قسمت آخر
غذایی که برای ۲ نفر در نظر گرفته بودن ، در واقع سهم ۴ نفر بود که هر کدوم از مهمونها می تونست به اندازه غذای یک نفر رو توی ظرف یکبار مصرف جمع کنه و ببره خونه .
وسط های پذیرایی ، باز خادم ها پیداشون شد ، با پارچ های بزرگ " نوربلن " که آب خنک توی لیوان ها می ریختن ، باز هم یکی یکی و با نظم و ترتیب .
غذا که تموم شد ، همه ظرف های یکبار مصرفشون رو توی کیسه های پلاستیکی که برای همین منظور ، کنار مجمعی ها گذشته بودن بسته بندی کردن و منتظر بخش بعدی برنامه شدن .
باز خادمین اومدن و به همون ترتیبی که چیده بودن ، سفره و ملحقاتش رو جمع کردن ، یعنی باز یک نفر به زانو مینشست و مجمعی ها رو یکی یکی جمع میکرد و میداد به یکی از خادمین که بالای سرش ایستاده ، بعد نفر دوم جلو میومد تا آخرین مجمعی از سالن خارج بشه .
سفره هم تمیز و جمع شد ، اما باز مراسم تموم نشده بود . از چهره های آروم اونهایی که قبلا هم تو مراسم شرکت کرده بودن معلوم بود که باز یه برنامه دیگه تو راهه . بله اینبار پذیرایی با شیر کاکائوی داغ توی مینی فنجان های چینی خوش نقش و نگار .
این قسمت هم زیاد طول نکشید و آخرین محموله پیش بینی شده هم سرازیر شد ، فنجان ها رو جمع کردن و رفتن بیرون ، ولی اینبار درهارو هم پشت سرشون بستن !
یک دقیقه که گذشت ، در ها با هم باز شدن و اینبار خادم ها جلوی در ایستاده بودن ، درست مثل صاحب خونه که برای بدرقه مهمون ها با لبخند دم در می ایسته .
بلاخره مراسم بعد از حدود دو و نیم ساعت تموم شد و هوای خنک کوچه ، پوست صورتمون رو که به خاطر پرخوری ، داغ شده بود نوازش کرد .
تجربه خوبی بود ، ولی از اون دسته تجربیات که اگر تکرار بشه مزه ش از بین میره .
البته به نظر من .

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:08

قسمت دوم

این بارکه اومدن تو باز از دورترین نقطه مجلس شروع کردن و در حالی که به زانو جلوی مدعوینمینشستن ، حضار یکی یکی دستها رو شستن و با حوله خشک کردن ،عین مردهای قدیمی .

کارآفتابه لگن که تموم شد ، بیرون رفتن و چشم های من و اونهایی که اولین بارشونبود این مراسم رو میدیدن به در دوخته شد .

چنددقیقه بعد ، باز جلوی درها ظاهر شدن ، ولی اینبار سه نفر به سه نفر ، توی دست هرکدوم ، یه سینی بزرگ بود که پارچهسفید تا شده ای گذاشته بودن ، باز رفتن اون سر حسینیه و شروع کردن با حوصلهو سلیقه سفره انداختن . بوی نون تازه و برنج زغال پز هم از پشت سرمون که حیاطبود خبر از یه پذیرایی هم شان ادامه مراسمی که اجرا میشد میداد .
بالاخره نون های تازه هم وارد شدن و باز با آرامش و متانت فراون سفرهآماده تر شد .آخرین بار که خادمین با حرکت دسته جمعی اومدن تو ( یعنی من اون موقعفکر میکردم آخرین باره !) مجمعی های بزرگ مسی تو دستشون بود که برای دو نفر یکیآوردن و گذاشتن تو سفره
.

بشقابهای گل سرخی و گندمی قدیمی با کاسه ها و پیاله های طرح دار که اقلا ۵۰ سالشون میشد برای تناول پلو و قرمه سبزی و آش دوغ ( آش سنتی اردبیل ) به علاوه مرغ مسما وپیچاق قیمه ( خورشت سنتی آذری ) توی هر مجمعی در هم نشسته بودن ، البتهلیوان های قدیمی بلند و گشاد با مارک آرکوروک فرانسه دور از چشم های کاونده من وامسال من نبود

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:08



قسمت اول




حسینیه محله اوچدکان اردبیل ، خیلی راجع بهششنیده بودم ولی اولین بار بود که می دیدمش ، اون هم توی یه مراسم سنتی و رسمی .

ساختمان اصلی حسینیه یه ۴ دیواری ساده و مرتفعه که غیر از آهن هایسقفش همه چیش بوی عزاداری های قدیمی بابا بزرگ هامون رو میده .

درهای چوبی قدیمی ، لاله ها ، پرچم های قاب گرفتهوقفی ، عکس های سیاه و سفید بزرگ رو دیوار و حتی اون چلچراغ بزرگکه از وسط آویزون بود و خاموش ، علتش رو بعدا فهمیدیم .

قرار بود شام بدن ، ۱۵ شب تو ایام محرم و صفر این کار انجام میشد و اونشب ، شام آخر بود و من مهمان اتفاقی اون سفره .

حدود ۱۰۰ نفر نشسته بودن ، ظاهرا طبقه پایین هم همین تعدادبودن و ما ندیدیمشون ، ۶ ردیف دو تا دو تارو به رو در سکوت و عطر گلابی که از بالای تشت خانه تو هوا پخش میشد نشسته بودیم ومنتظر حرکت خادمین حسینیه که با کت و شلوار مشکی جلوی سه تا در ورودی تالارایستاده بودن و منتظر شروع برنامه .

تالار که پر شد ، چلچراغ وسط روشن شد و با روشنشدن اون , خادمین ۲ نفر به دو نفراومدن تو با سینی های کوچکی که اینجا بهش ( زیر ) گفته میشه ، توی هر زیر هم یهاستکان چای روی پایه و یه قندون مینیاتوری با فوقش ۱۰ حبه قند و یه قاشق چای خوری , تا آخر تالار رفتن وچای هارو جلوی مهمان ها گذاشتن و این کارو برای همه تکرار کردن

همه چای هارو شیرین کردن ، حتی من که از چای شیرینبدم میاد ...

استکان ها که جمع شد قرآن پخش کردن ، یه حزببرای هر نفر و یه نفر هم رفت پشت میکروفون و با صوت قرآن خوند ، بعداومدن و قرآن هارو هم جمع کردن ، باز خادمین دو تا دو تا جلوی در منتظر ایستادن تامرحله بعدی ، این دفعه تو دستشون آفتابه لگن بود ...

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:08

با تکنولوژی جدید میتونی برای بچه ت , اس ام اس بفرستی ولی نمیتونی بغلش کنی ...

با تکنولوژی جدید میتونی تصویر دوستت رو ببینی ولی نمیتونی دستش رو با محبت فشار بدی ...

با تکنولوژی جدید میتونی با مادرت صحبت کنی ولی نمیتونی سرت رو روی سینه ش بزاری ...

با تکنولوژی جدید میتونی راحت زندگی کنی ولی نمیتونی آرامش داشته باشی ...

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:08

اونهایی که از هنررقص ( همون حرکات موزون خودمون ) سررشته دارن می دونن که رقص مردها با زنها فرق میکنه ، فیگورش ، ایستش حرکت دست و پا و چه می دونم همه چیش متفاوته کلا ... یه جا ودو جا هم نه ، همه جای دنیا ، ممکن نیست شما تو یه فرهنگی رقص مردونه زنونه ببینین که طابق النعل باالنعل عین همباشن ، میگین نه ؟ این بلیط ، اینم ویزا ...

رقص زنانه ، (خانومهای مجلس گوش نکنن ) اسمش روشه دیگه ، اطوار باید داشته باشه و حرکات نرم وچرخش و گردش !!! رقص مردونه هم که معرف حضور همه است .

از جزایراسکاندیناوی بگیر بیا پایین تا اون جنوب جنوبهای قاره سیاه ، از اونجا برو دست چپتا شیلی و اوروگوئه و پرو و غیره تا کانادا که اون بالاهاست و روسیه و چین و ماچینخلاصه همه شون این مقررات رو دارن که حتی اگه یه کیسه بکنن سر زنه و مرده ، شماباز می تونین بفهمین کدوم کدومه .

امّـا ... این وسطیه استثنا وجود داره و یه سوء تفاهم ...

اول کدومو بگم ؟!؟ سوء تفاهم ... مال کشور خودمونه که بعضی از آقایون فکر می کنن وقتی زنونه می رقصن جذابترو دختر کش تر میشن ، نمونه میخواد ؟! نمی خواد که ...

استثنا هم مالعربهای از بیخ و بنه که فقط رقص زنونه دارن و مردها اصلا نباید برقصن ... البته یهرقص شمشیر دارن که اصلاح شده است و عین «کاتا » به درد جنگ و قدرت نمایی می خوره تا رقص وهنرنمایی اونهم برای خالی نبودن عریضه ...

مجسم کنین یه مردبخواد رقص عربی بکنه اونهم با پیچ و تاب شکم و گردن و غیره ، اَه اَه اَه ...

---------------------------------------------------

پ.ن : این مطالبصرفا برای پر کردن صفحه نوشته شده و ارزش تحقیقاتی و مطالعاتی ندارد پس لطفادوستان فردا نیان بنویسن که مثلا چرا کردها همه عین هم می رقصن و زنونه مردونهندارن و از این جور حرفها ...

پ.ن 2 : من خیالندارم این صفحه رو ببندم ، چون پرسیده بودن (و بعضا توپیده بودن ! ) عرض می کنمکه برای اون دسته از دوستان نزدیک و نزدیکتر که گلایه می کردن از دیر به دیرگذاشتن مطلب ، بنده یه پیشنهاد دادم ، همین .

پ.ن3 : هنوز هم رویحرفم هستم !

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:08



ارواحی که دارای فرکانسی متجانس و نزدیک بهم هستند , در جهان سوم , در یک عشیره روحی زندگی می کنند و تماما نسبت به یکدیگر کشش های عاطفی و قلبی و معنوی فراوانی از نظر هم فرکانس بودن دارند , و در آنجا محبت جزو لاینفک حیات ارواح است.
تمام ارواحی که با افراد زمینی ارتباط برقرار می کنند , در گفتار اولیه , بر محبت کردن افراد نسبت به یکدیگر تاکید دارند , چون محبت در واقع جزئی از وجود روح اعظم کائنات است و ارواح در جهان های روحی با ابراز محبت ( بی دریغ و بدون چشم داشت ) می توانند خود را به مقام بالاتری ترقی دهند.
محبت ارواح در یک عشیره , گاه بین دو نفر (زن و مرد) عمق بیشتری پیدا می کند , یعنی اثرات آن در ذات و وجود روح زن یا مرد روحی رسوخ می کند و نتیجتا این دو نسبت به همدیگر حالت جذب شدگی بیشتری را نسبت به سایرین پیدا می کنند و در نتیجه عمیق تر شدن آن , این کشش های روحی , به نوعی زندگی مشترک و مجاورت یکدیگر می انجامد که در اصطلاح ما زمینی ها , این حالت ها نوعی ازدواج روحی نامیده می شود.
در این ازدواجها مراسم خواستگاری , عقد و عروسی , جهیزیه و ... وجود ندارد . مهمترین شرط آن , همان توافق اخلاقی و جذب محبت های طرف مقابل به نسبت کشش های روحی است , یعنی فرضا هرگاه یکی از آن دو , خواسته ای را طلب کند , طرف مقابل هم کاملا با آن خواسته موافق و همراه است . در واقع می توان گفت که همیشه نوعی ارتباط تله پاتی مثبت بین آنها برقرار است . حال آن که ما افراد زمینی , اکثر ازدواج هایمان بخاطر ارضای شهوات جسمانی , ثروت , مقام , جاه طلبی , رهایی از تنهایی , رنج , حسادت و ... می باشد و کمتر کسی را می توان یافت که واقعا بخاطر محبت و عشق واقعی ازدواج نماید , چون این چنین ازدواجها اگر به وقوع بپیوندند , مسلما تا آخر عمر در آن کوچکترین اختلافی وجود ندارد.
بسیاری از ارواح مترقی درباره لذت بردن در بهشت چنین اظهار داشته اند:
لذت های فراوانی در بهشت و عوالم بالاتر از آن وجود دارند که ارواح به نسبت تکامل عقل و روح خود می توانند از آنها به نحوه دلخواه و مطلوب استفاده کنند و لذت بردن از آنها به مراتب بالاتر از لذت های جنسی است , ولی نوع بهره گیری از چنین لذائذی برای افراد زنده مادی قابل توصیف و بیان نخواهد بود . در زمان حیات مادی برخی از افراد بشر هم لذایذی وجود دارند که کسی نمی تواند به آسانی آنها را لمس و درک و بیان نماید . فرضا کسی که خلبان نیست , از لذت پرواز بی بهره است و نمی تواند چنین لذتی را در زمان حیات مادی خود لمس کند و آن خلبان هم نمی تواند چگونگی و حالت و مقدار لذت بردن خود را از عمل پرواز , برای دیگران توصیف کند.

به ادامه مطلب بروید

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:07



ماجرایی در تاریخ ۱۳۵۹ شمسی مطابق با ۱۹۸۰ میلادی ماه آوریل بوقوع پیوست، که اهالی کشور مصر به شهرهای نزدیک و روستا های مجا ور را به خود معطوف داشت ، و آنرا نویسنده معروف ، استاد اسماعیل ، در کتاب خود به نام ((انسان و اشباح جن)) چنین می نویسد:

مرد ۳۳ ساله ای ، به نام عبدالعزیز مسلم شدید ، ملقب به <ابوکف> که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود ، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه ی کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد، ناگاه زنی را دید که لباس سفید و بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده، در اولین دیدار او همچون شبحی که بردیوار نقش بسته مشاهده کرد.زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نموده ، و به بستر (ابوکف) نزدیک شد و گفت:ای جوان اسم من (حاجت ) است و قادر هستم به زودی بیماری تو را درمان نمایم . لکن به یک شرط که با دختر من ازدواج کنی. ابوکف جوابی نداد ، زیرا که وحشت ، قدرت بیان را از اوگرفته بود و اورا در عرق غوطه ورکرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نمود ه اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم ، و در همین حال از دیواری که بیرون آمده بود ناپدید شد .


برای خواندن بقیه پست به ادامه مطلب بروید

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:07

در تاریخ 24 اوت 1943 یك گروه از فراماسون ها یك مقبره مهر و موم شده در جزیره باربادوس را باز كردند . آنجا آرامگاه " سر ایوان مك گرگور " بود كه در سال 1841 آنجا دفن شده بود . اما فراماسون ها علاقه ای به سر ایوان نداشتند . آنها در جستجوی قبر" الكساندر ایروین" بنیانگذار فرقه فرماسیونری در جزیره باربادوس بودند كه قبلا جسد او در همین مقبره پیش از مك گرگور دفن شده بود مقبره از سنگ های جزیره ساخته شده بود و در حدود 1/5 متر بالاتر از زمین ساخته شده بود و عمق آن در حدود 1/5 متر بو . افراد گروه برای وارد شدن به مقبره ابتدا از شش پله بالا رفتند و بعد در مهر و موم شده مقبره را باز كردند ، بعد از اینكه تخته سنگ بزرگی را كنار زدند ، راه ورود به مقبره توسط آجر مسدود شده بود . بعد از مدتی راه را باز كردند ولی در كمال تعجب مشاهده كردند كه تابوت سرایوان واژگون شده و در جای اصلی خود نیست . چطور ممكن بود بعد از آنكه در مقبره مهر و موم شده ، تابوت حركت كند . از همه عجیب تر هیچ اثرای از تابوت الكساندر ایروین نبود ، جسد و تابوت او از جای خود در مقبره بكلی ناپدید شده بود فراماسون ها مامورانی را برای محافظت از مقبره گماردند و خواهان تحقیق در این زمینه شدند . آنها شرحی از وقایعی را كه دیده بودند به مقامات باربادوس دادند و آنها كارشناسانی را برای تحقیق در این خصوص انتخاب كردند . بررسی های اولیه حاكی از آن بود كه هر دو مرد در یك مقبره دفن شده اند و مقبره مهر و موم شده بودند تمام شاهدان گواهی دادند كه مهر و موم در مقبره شكسته نشده بود و مقبره قبل از اینكه در ان باز شود از شرایط مناسبی برخوردار بود . ولی كسی نمیدانست كه چگونه این اتفاقات عجیب در مقبره رخ داده است دانشمندان تحقیقات زیادی پیرامون این مسئله انجام دادند ولی انها هم از حوادث عجیبی كه اتفاق افتاده بود دچار حیرت شده بودند .ظاهرا همه چیز دست نخورده بنظر می رسید به استثنای اینكه جسد الكساندرو ایروین ناپدید شده بود ، هیچ كس علت این امر را نمیدانست حوادث عجیبی كه در مقبره سر ایوان مك گرگور روی داد ، تنها حداثه عجیب در جزیره باربادوس نبود . در یك قبرستان دیگر كه چند كیلومتر دور تر قرار داشت ، مقامات محلی با حوادث عجیب و ترسناكی روبرو بودند كه مربوط به تابوت هائی بود كه در مقبره خانوادگی چس قرار داشت. هر گاه كه یكی از اعضای خانواده را برای دفن به این آرامگاه می بردند ، در كمال تعجب می دیدند كه بقیه تابوت ها در جای اصلی خودشان قرار ندارند . هر دفعه آنها در مقبره را بر سرب مذاب لاك و مهر می كردند و دفعه بعد كه آن را باز می كردند و وارد مقبره می شدند تابوت ها را نامرتب می دیدند . تابوتی كه جسد توماس چس در ان قرار داشت بقدری سنگین بود كه هشت مرد قوی هیكل لازم بود تا ان را بلند كنند . اما هر دفعه كه در مقبره باز می شد آن را واژگون در طرف مقابل در مقبره پیدا می كردند . شاید باور كردنی نباشد ، اما تنها دو تا از تابوت ها دست نخورده باقی می ماند . یكی تابوت خانم گادارد صاحب اصلی مقبره و تابوت دیگر متعلق به یك دختر بچه بود كه نوه دختری خانم گادارد محسوب می شد . نگهبانان مسلح شب و روز در بیرون مقبره به محافظت از ان مشغول بودند ولی باز هم نتوانستند از نیروئی كه باعث جابجا شدن تابوت ها در مقبره می شد ، جلوگیری كنند . سر انجام خانواده چس تصمیم گرفتند كه اجساد فامیل خود را به جای دیگری انتقال دهند در قبرستان قدیمی كلیسای باربادوس مقبره خانواده چس هنوز وجود دارد . بر روی سنگ بزرگی علامت سوالی(؟) كنده كاری شده است كه این علامت یادآور حوادث شگفت انگیزی است كه در انجا اتفاق افتاده است

دانلود کتاب عجیب تر از علم

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:07

وقتی صحبت از روح و عالم ارواح میشود به یاد داستانهای ترسناكی میافتیم كه بعضیها وقتی بعد از صرف شام دور هم جمع میشوند، برای یكدیگر تعریف میكنند. زمان تاثیرگذار این داستانها به ویژه وقتی است كه به دور از هیاهوی شهر میخواهیم شبی را در چادر بگذرانیم یا در یك خانه قدیمی و مرموز كه درهای آن به هنگام باز و بسته شدن جیرجیر میكنند و باد زوزهكشان شیشههای پنجرهها را میلرزاند، شب را به صبح برسانیم.

. ولی این داستانهای ارواح تا چه حد صحت دارند؟ آیا اصلا برگرفته از حقیقت هستند یا تنها زاییده ذهن شیطنتآمیز كسانی است كه از تماشای چشمان پردلهره اطرافیان لذت میبرند؟


در این جا قصد داریم منشاء برخی از این افسانههای كهن را تعریف كنیم:
افسانه پل دست سبز
بخش «اولد لنسفورد رود» امروزه منطقهای بدنما و بلا استفاده است ولی صد سال پیش این ناحیه متروكه شلوغترین و پررفت و آمدترین معبر بود. با اینكه این منطقه بیمصرف میباشد ولی هنوز هم الوارهایی كه از قدیمالایام روی نهر «كین» قرار داشته است «پل دست سبز» نامیده میشوند.
در ماه اكتبر سال 1988 دو تن از اهالی «لانكاستر كانتی» كه میخواستند نامشان مجهول بماند، داستان «افسانه پل دست سبز» را برای نشریه محلی تعریف كردند. داستان آن چنین است: یكی از مردها در حالی كه به كنار نهر اشاره میكرد گفت یك شب من و چند تا از دوستانم به اینجا آمده بودیم. همان شب آن را دیدم كه روی نهر حركت میكرد. درست زیر پل. رنگش سبز بود و آهسته از آب بیرون میآمد. فقط یك دست سبز دیده میشد. مردم میگویند نهری كه در زیر آن پل قرار دارد، زمانی صحنه نبردی سخت در زمان جنگ داخلی آمریكا بود. در این نبرد دست یك سرباز جوان انگلیسی با شمشیر یك آمریكایی قطع شد و درون آب درست زیر پل افتاد. هرازگاهی در شبهایی كه ماه در آسمان میدرخشد و زمین را روشن میكند، در تاریكی نقرهفام میتوان دست سبزی را دید كه از آب بیرون میآید و به دنبال بدن گمشده و شمشیر خود میگردد.

جای پای شیطان
در دل درختزارهای انبوه كاج در «ایندین لند» آمریكا زمینی دایره شكل و تیرهرنگ به چشم میخورد كه هیچ گیاهی در آن نروییده است. كسانی كه برای نخستین بار از كنار این دایره عبور میكنند بلادرنگ میاندیشند چه چیزی سبب شده است این قطعه زمین اینقدر با اطراف خود در تضاد باشد. خاك تیره این منطقه آنقدر سفت است كه دسته تبر هر كسی را كه بر آن ضربه بزند میشكند. هیچ اثری از حیات در آن یافت نمیشود. نه كرم خاكی، نه سوسك و نه حتی یك دانه علف در آن به چشم نمیخورد. حتی حیوانات هم به آن داخل نمیشوند و آن را دور میزنند. بدتر از همه اینكه میگویند اگر كسی وسط دایره بایستد احساس عمیقی از ترس، دلهره و تهوع بر او مستولی میشود. اگر سنگ یا چوب روی آن قرار دهید و بروید، روز بعد كه بازگردید اثری از آن سنگ و چوب به چشم نمیخورد.
ولی این جا چه اتفاقی افتاده است؟ آیا این دایره جایگاه شیطان است؟ سرخپوستان این منطقه اینطور فكر میكنند. آنها معتقدند این دایره جای پای شیطان است. افسانههای كهن حاكی از آن است كه این دایره لمیزرع زمانی محل به مجازات رساندن محكومین سرخپوستان بوده است. به همین دلیل ارواح شیطانی همیشه در آن محل پرسه میزنند و منتظر روحهای محكوم شده هستند. سرخپوستان میگویند شبهایی كه ماه در آسمان نیست و هیچ بادی نمیوزد و هیچ صدایی از درختان اطراف به گوش نمیرسد، وقتی همه چیز در حال سكون است، در آن هنگام شیطان خود را در آن جا نشان میدهد.

برای خواندان ادامه داستان ها به ادامه مطلب بروید

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:07

برزخ.شیطلان.روح

احضار روح

آیا تاكنون نام (وییا) یا تخته احضار روح را شنیدهاید؟ تخته و یا كاغذی كه روی آن حروف الفبا نوشته شده است و بعضی از انسانها از طریق آن با ارواح صحبت و آنها را احضار میكنند. حرف و حدیثها درباره (تخته وییا) بسیار است. بعضیها اصلا قدرت این تخته را واقعی نمیدانند و به آن اعتقادی ندارند ولی بعضیها معتقدند (وییا) واقعا میتواند روح را به محل موردنظر بكشاند و انسان به واقع قادر است با ارواح ارتباط برقرار و حتی از آنها اطلاعات بگیرد.

(وییا) از دو كلمه (وی) كه به زبان فرانسه به معنای (بله) است و (یا) كه در زبان آلمانی به همین معنا میباشد، گرفته شده است. وجه تسمیه این وسیله به این خاطر است كه روح اغلب با اشاره به كلمه (بله) یا (خیر) كه روی این تخته نوشته شده است، به احضار كننده پاسخ میدهد. نظریهها درباره تخته (وییا) متفاوت است. برخی میگویند این وسیله بینهایت خطرناك است و میتواند مدخلی برای ورود ارواح خبیث و ماندگار شدن آنها در خانه ما شود. دسته دیگر از مردم معتقدند (وییا) تنها زمانی خطرناك میشود كه افراد بیتجربه و بیاطلاع با آن به احضار روح بپردازند و (مدیوم)های مجرب میتوانند از این وسیله استفادههای خوبی ببرند و بالاخره دسته سوم میگویند (وییا) هیچ خطری ندارد و ضرری نیز به كسی
نمیرساند.

ادامه متن در ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:07

جهنم..شیطلان.جن

شهر کوچ


در ماه جولای سال ۱۸۷۷ دختر ۱۳ ساله ای به نام «لورنسی ونوم» برای اولین بار به عالم خلسه عجیب و غریبی فرو رفت و گفت با فرشتگان و ارواح مردگان صحبت می کند! این جملات عجیب گاه روزی چند بار به وقوع می پیوست و بعضی از آنها ساعت ها به طول می انجامید. در طول مدت خلسه، لورنسی با صداهای مختلف صحبت می کرد و از مکان هایی سخن می گفت که در طول عمرش آنجا را ندیده و تعریفش را نشنیده بود و وقتی سرانجام از آن حالت خارج می شد هیچ یک از آن حرف ها و حالت ها را به خاطر نمی آورد.

ک «واتسکا» واقع در شمال شرقی ایالت ایندیانا درست شبیه به دیگر شهرهای کوچک نیمه وسترن و کشاورزنشین اواخر قرن نوزدهم آمریکا بود و کمتر اتفاق عجیبی در آن می افتاد تا اینکه ماه جولای سال ۱۸۷۷ فرا رسید. در این ماه بود که برای نخستین بار «معمای واتسکا» آغاز شد.

برای خواندن بقیه متن به ادامه مطلب بروید

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:07

آن چه موجودی بود که می توانست از دیوارهای سنگی بگذرد…از کومه های علف خشک به ارتفاع ۶۰۰ متر بپرد، ویا از رودخانه ای به پهنای دو مایل عبور کند؟!آن موجود پرنده بود؟! درنده بود؟!….یا اینکه خود شیطان بود؟

تا به امروز کسی نمی داند،ولی آن موجودی که آن کار های انجام نشدنی را انجام داد ، یک قرن پیش آثار پایش را در شهر های استان دیوان شایر واقع در جنوب انگلستان به جای گذاشت.

در شب پنجشنبه فوریه سال ۱۸۸۵ کمی قبل از ساعت ۸ شب بود که برف در منطقه دیوان شایر شروع به باریدن نمود.در ساعت ۶ روز بعد هنری پیلک که صاحب مغازه ی در شهرک تاپشام بود،از خانه اش بیرون آمد و قدری مکث کرد تا منظره پر برف اطراف را نظلره کند…در این موقع بود که یک رشته پا را در حیاط محصور خود مشاهده کرد.

هر جای پا به شکل U بود، درست مثل اینکه نعل اسب یا خر آنرا ایجاد کرده باشد.هنری پیلک اخم کرد. جای پاها یا جای سم ها همه در یک خط بودند و یکی جلو تر از دیگری قرار داشت.

ادامه داستان>>> به ادامه مطلب بروید<<<

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:07

www.jahanam.blogfa.com جهنم

داﺳﺘﺎن ﺣﻤﺎم
اﻣﯿﺮ وﺳﺎﯾﻞ ﺧﻮد را ﺟﻤﻊ ﮐﺮد، ﺑـﻪ ﻃـﺮف زﯾـﺮزﻣﯿﻦu202c ﺑﺎزﮔﺸﺖ، از ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﭘﺎﺋﯿﻦ رﻓﺖ. وارد زﯾﺮزﻣﯿﻦ ﺷﺪ، ﻧﺎﮔﻬﺎن اﺣﺴﺎس ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﮐﺮد، ﺣﺲ ﮐﺮد ﻓﻀﺎu202c روی ﺑﺪن او ﻓﺸﺎر ﻣﯽ آورد، ﺗﺼﻮر ﮐﺮد ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺳﻮز و ﺳﺮﻣﺎی ﻫﻮاﺳﺖ، در ﺣﻤﺎم را ﺑـﺎزﮐﺮد، واردu202c ﺷﺪ، در را ﺑﺴﺖ، روی ﺳﮑﻮ ﻧﺸﺴﺖ، وﺳﺎﯾﻞ ﺧﻮد را ﺑﻪ ﮐﻨﺎری ﻧﻬﺎد. ﻟﺒـﺎس ﺧـﻮد را ﺑﯿـﺮون آورد،u202c ﭘﯿﺮاﻫﻦ ﺧﻮد را ﮐﻨﺪ. ﻧﺎﮔﻬﺎن اﺣﺴﺎس ﮐﺮد ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪه ای ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﮔﺮدن او ﺧﻮرد، وﺣﺸﺖ ﮐـﺮد،u202c از ﺟﺎ ﭘﺮﯾﺪ، ﻗﺒﻞ از آن ﮐﻪ ﺑﺠﻨﺒﺪ، دو ﮐﺸﯿﺪه ﺑﻪ ﺻﻮرت او اﺻﺎﺑﺖ ﮐﺮد، ﺑﻌﺪ ﺿـﺮﺑﻪ ای ﺑـﻪ ﭘـﺸﺖu202c ﺳﺮش ﺧﻮرد، و ﺑﻪ زﻣﯿﻦ اﻓﺘﺎد. ﻓﺮﯾﺎد ﮐﺸﯿﺪ و ﮐﻤﮏ ﺧﻮاﺳﺖ، ﺑﻌﺪ ﮐﻮﺷﯿﺪ از ﺟﺎی ﺧﻮد ﺑﺮﺧﺎﺳـﺘﻪ،u202c ﺑﻪ ﺳﻮی در ﺑﺮود، ﻗﺒﻞ از آن ﮐﻪ ﺑﻪ در ﺑﺮﺳﺪ ﺿﺮﺑﺎت ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻧﯽ روی ﺳﺮوﺻﻮرت و ﺳﯿﻨﻪ و ﺑـﺪنu202c ﺧﻮد اﺣﺴﺎس ﮐﺮد، ﺑﻪ در ﻧﺰدﯾﮏ ﺷﺪه ﺑﻮد، دوﺑﺎره ﺿﺮﺑﻪ ای او را ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﭘﺮﺗﺎب ﮐﺮد، ﮐﻮﺷﯿﺪ ﺑـﺎu202c دﻗﺖ ﺑﻪ اﻃﺮاف ﻧﮕﺎه ﮐﻨﺪ و ﺿﺎرب ﯾﺎ ﺿﺎرﺑﯿﻦ را ﺑـﺸﻨﺎﺳﺪ، اﻣـﺎ ﺗﻨﻬـﺎ ﺳـﺎﯾﻪ ﻫـﺎﯾﯽ را ﻣـﯽ دﯾـﺪ،u202c ﺻﺪاﻫﺎی زﯾﺮی ﺑﻪ ﮔﻮﺷﺶ ﻣﯽ رﺳﯿﺪ، ﮔﻮﯾﯽ ﻧﻮار ﺿﺒﻂ ﺻﻮت ﮔﯿﺮ ﮐﺮده اﺳـﺖ، ﺻـﺪاﻫﺎ ﻣﻔﻬـﻮمu202c ﻧﺒﻮد. اﻣﺎ ﮔﺎه ﺻﺪای ﺧﻨﺪه ای ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪ. ﮐﻮﺷﯿﺪ از ﺟﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮد. دوﺑﺎره ﻓﺮﯾﺎد زد. «ﻣـﺎدر، ﻣﺎﻣـﺎنu202c ﺑﯿﺎ»

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:07

به دلیل استقبال زیاد بازدید کنندگان و درخواست بابت معرفی کتاب های ترسناک

من هر هفته یک کتاب براتون میزارم

امیدوارم خوشتون بیاد

zambi: ادم خوار

دانلود کتاب سیرک عجایب

پسورد فایل:

jahanam.blogfa.com

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:07

مراسم جن گیری.. جهنم . ارواح

این دختران می گویند که این کار بسیار سخت، دشوار و در بعضی مواقع واقعا ترسناک است. آنها برای دفع جن و شیطان از بدن فرد مورد نظر از انجیل، صلیب و آب مقدس استفاده می کنند.


اکثر دختران در سنین نوجوانی بیشتر وقت خود را صرف خرید کردن و گردش با دوستان خود می کنند اما گروهی از دختران در امریکا وجود دارند که از مدرسه باب لارسون در رشته جن گیری فارغ التحصیل شده و به کار جن گیری و خارج کردن ارواح شیطانی از بدن افراد می پردازند!!

ساوانا، جس، کریستینا، ملانی و براین دخترانی هستند که بین ۱۶ تا ۱۹ سال سن دارند و پس از اینکه کشیش باب لارسون اعلام کرد که به افراد با ایمانی برای از بین بردن نیروهای شیطانی نیاز دارد، به مدرسه او مراجعه کرده و آموزش های لازم برای جن گیری و مبارزه با شیاطین را آموختند.

...

به ادامه مطلب مراجعه کنید.

برچسب: نویسنده: javadmoradi تاريخ: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 18:07

صفحه بندی